دست به صورتم نزنمی ترسم بیفتد
نقاب خندانی که بر چهره دارم! و بعد ...
سیل اشک هایم تو را با خود ببرد ...
و باز ...
من بمانم و تنهایی ....
«به نام خدا ماهریز هستم، از بچگی بزرگ شدم، تو بیمارستان به دنیا اومدم، صادره از شهرمون، همونجا بزرگ شدم، چند سال سن دارم، بابام مرد بود، تو دوران کودکیم بچه بودم، با رفیقام دوست شده بودم، یه خواهر وبرادر دارم که با هم خواهر برادرن، به دوست داشتن علاقه دارم، قصد ازدواج نه دارم، بعضی شبها که می خوابم خواب می بینم، تو خونمون زندگی می کنیم، تا حالا نمردم و ...»
برای اطلاعات بیشتر برید به پروفایلم....
اگه دوس داشتین نظر بدین اگه دوس نداشتین نع !!!
تبادل لینک آزاده ...
همه جوره خاطرتونو میخوام
همه جوه عاشقه خنده های نازتونم
در ضمن نظر خصوصی نذارید که عمومی میشه ...
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز ر هم هست
بحله !!!
میگم اگر وقت کردید محض تست کیبوردتون هم که شده یه کامنتی بزارید!
به خاطر خودتون میگم...!
می ترسم یه وقت کیبوردتون جلبک ببنده!!!u202c
برچسب:
نویسنده: دانیال موسوی